بزرگم ,دیوانه ,مادر ,میداد ,ایشون ,جواب ,مادر بزرگم ,جواب میداد ,یادم میاد 

یاد مادر بزرگم بخیر...

پیرزنی که در جوانی همسرش را از دست داده بود و در همان جوانی بینایی اش را هم از دست داده بود و دو طفل صغیر رو تنهایی در اوج شرافت و عزت و آبرو بزرگ کردن.

پدرم فرزند کوچیکشون بود.

تمام دارائیشون  رو داده بودن که پدرم رو باسواد کنن. 

وقتی هشت سالم بود مادر بزرگ نازنینم را از دست دادم.

زنی پاکدامن و با تقوا و عارفه و با بصیرت و مومنه و محجبه و متواضع و با وقار و...

یادم میاد بارهای بار وقتی نصف شب به بهانه ی آب بیدار میشدم، می دیدم که در حال نماز خواندن و اذکاریست...

 

از مادرم میپرسیدم : چرا مامانبزرگم این موقع نماز میخونه؟

مادرم جواب میداد: ولش کن...دیوانه است.

مامان؛ چرا مامان بزرگم همیشه میاد تو پنجره اتاقش و به آسمون نگاه میکنه. مگه چشماش نا بینا نیست؟

جواب میداد: ولش کن...دیوانه است.

مامان؛ چرا مامان بزرگم نصف شبا گریه میکنه و میگه یا صاحب الزمااااااان عج ؟

جواب میداد: ولش کن...دیوانه است.

مامان ؛ چرا مامان بزرگ تو اتاقش فقط یه رخت خواب داره و یه مهر و جانماز و...و دیگه هیچی نداره؟

جواب میداد: ولش کن...دیوانه است.

مامان؛ چرا مامان بزرگم همیییییشه چادر سرشه...حتی وقت خواب؟

جواب میداد: ولش کن دیوانه است.

ولی...

ولی مامان بزرگ من دیوانه نبودن...

ایشان یک زن عارفه و با کمالات و در اوج بصیرت بودن.

حتی روز و ساعت و دقیقه ی مرگشون رو از قبل میدونستن‌.

دقیقا یادمه با مادرم کنار ایشون نشسته بودم و ایشون داشتن انار میخوردن.

به مادرم میگفتن که: من روز شنبه ، وقتی اذان صبح تمام شد میمیرم.

مادرم به شوخی و جدی به ایشون گفت که : انارتو بخور...از این حرفا نزن.

ولی مادر بزرگم ادامه دادن و گفتن که حتما فلانی منو غسل بده و مهر و تسبیحم رو در مزارم بذارین و نذار پسرم گریه کنه و...

 

صبح شنبه من بیدار بودم...

در عالم بچگی تا صبح نخوابیدم و زیر پتو گریه کردم‌ .

نزدیک اذان صبح رفتم تو پنجره نگاه کردم دیدم مادر بزرگم از اتاقشون با عصای مخصوص نابینایی که داشتن اومدن بیرون‌. 

رفتن غسل کردن و وسط حیاط خانه نشستن و شن های اطراف خودشون رو به شکلی خیلییییی منظم ، مستطیلی در اوردن و نماز خوندن و دعا و گریه و سجده های طولانی و بعد در همان حال سجده فوت کردن...

فوت کردن...

به همین راحتی...

فوت کردن ...

و من شاهد جان دادن یک پیرزن پاکدامنی بودم که به عمرم مثل ایشون ندید ه ام...

شاهد بودم لحظات آخرشون در عشق بازی با خدای بی همتا گذشت...

 

یادم میاد منو خییییلی دوست داشتن.

همیشه صدام میزدن و برام شعر و قصه های قرآنی میگفتن. همه ی اشعار و قصه های قرآنی که برام میگفتن رو الان کلمه به کلمه از حفظ دارم و گاهی برا بچه ها میگمشون.

همیشه میگفتن وقتی من مردم فقط یک نفر همیشه منو با فاتحه و قران شادم میکنه و اون هم دخترمه...

 

 

غم مادربزرگم تا سالها با من بود. وقتی سید عزیزم رو به سینه ی قبر فرستادن غم مادر بزرگم سبک شد...

سالها از نداشتن مادربزرگم میگذره ولی هیچ وقت فراموششون نکردم و همیشه وهمیشه و همیشه دوستشون خواهم داشت. 

کاش من فرزند خوبی براشون باشم.

کاش من کمی...فقط کمی از معرفت ایشون رو دارا بشم.

کاش منو فراموش نکنن...

دلتنگشونم.

 

خدایا به قبرشون نور ببار...

نور ببار

نور ببار  و با حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها محشورشون کن

 

آمین

منبع اصلی مطلب : من با خودم حرف میزنم...« تو » نشنو‌...
برچسب ها : بزرگم ,دیوانه ,مادر ,میداد ,ایشون ,جواب ,مادر بزرگم ,جواب میداد ,یادم میاد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : بیاد مادر بزرگم