ساعت ,چطور ,حالا ,خیلی ,خونه ,حدودا ساعتصبح ساعت ۹/۵میهمانم رسید تهران... 

حالم بد بود نمیتونستم برم دنبالش ولی مجبور بودم برم.

چون اگه نمیرفتم توقع داشت بیارمش خونه و من به دلایلی نمیخواستم بیاد خونه.

با حال بدم رفتم دنبالش و رفتیم طرف قم.

حدودا ساعت ۱۲ رسیدیم قم قبل از حرم ، رستوران بردمش و بعد حرم

تا حدودا ساعت ۱۶حرم بودیم.

بعدش بردمش جمکران تا ساعت ۱۸.

 ساعت ۱۹ میدان هفتاد دو تن سوار اتوبوس شد و رفت سمت اصفهان. 

گفتن خونه خاله شون اصفهانه و میخوان برن اصفهان.

مقداری پول واسم مونده بود که دستی بهش دادم و گفتم اگه یه وقتی پول لازم شدین حتما بگین.

 

خیلی تشکر کرد و گفت روز خوبی بوده.

ولی برای من روز بدی بود‌. با سختی تحمل کردم.

سردرد شدید داشتم و بدنم بی حس شده بود.

 

به هر حال گذشت.

امیدوارم زیارتشون قبول باشه.

با شوق اومده بودن.

 

۲_ دلتنگم برا کربلا

خییییلی دلم میخواد اربعین پیاده برم کربلا. ولی نمیشه.

نه توانی دارم و نه...

 

۳_ از « او » خیلی ناراحتم. دلم رو شکسته‌...

همه ی حرفای « او » ادعایی بیش نبود...

من بدطور شکستم...

خیلی بد...

یک شکستی که حالا حالا ها توان بلند شدنم نیست.

« او » مرا شکوندن

ضربه فنی ام کردن...

حالا نیستن که ببینن چطور دست به زانو راه میرم...

چطور در جوانی پیر شدم...

چطور موهام سفید شده...

گفتم بیاین تهران...بیاین که میخوام موهای سفیدمو نشونتون بدم ولی منو به سخره گرفتن...

تمام حرفای « او » ادعایی بیش نبود.

مرد ِحرفاشون نبودن.

فقط مرد ِ شکوندن ِ من بودن.......

 

۴_ خداجونم

دوسم داری؟

متشکرم...منم دوستت دارم...عاشقتم خداجونم

 

منبع اصلی مطلب : من با خودم حرف میزنم...« تو » نشنو‌...
برچسب ها : ساعت ,چطور ,حالا ,خیلی ,خونه ,حدودا ساعت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : « او » مرد ِ شکوندن ِ من بود...